این روزها . . .
این روزها . . .
خستگی هایم با هیچ چیز در نمى رود !
با هیچ چیز !


این روزها . . .
خستگی هایم با هیچ چیز در نمى رود !
با هیچ چیز !


ﻫﻤﻪ ﺍﺧﻄﺎﺭ ﻫﺎ ” ﺯﻧﮓ ” ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ !
ﮔﺎﻫﯽ ” ﺳﮑﻮﺕ ” ﺁﺧﺮﯾﻦ ” ﺍﺧﻄﺎﺭ ” ﺍﺳﺖ . . .


مواظبم باشید ،
دست هایم را بگیرید
می گویند آلزایمر گرفته ام
اما من فقط دنیایتان را نمی شناسم !


به جان خودت بیفت !
خودت خودت را بساز !
وگرنه « دیگران » به تو « شکل » می دهند .


از تشیع جنازه می آیم . . .
دلم را با تمام آرزوهایم زنده به گور کرده ام . . . !
![]()
همه آرام گرفتند و شب از نیمه گذشت
آنچه در خواب نرفت چشم من و فکر تو بود . . .

آرام بگیر دلم . . .
تنگ نشو برایش . . .
مگر نشنیدی جمله ی آخرش را !
“ چیزی بینمان نبوده ”

دلم را
به روی عالم و آدم بسته ام
مگر ” دلبستگی ” همین نیست؟

در خواب هم راحتم نمی گذارے ،
بی خبر می آیے ،
صدایم می کنے …
تا چشم باز میکنم ، باز نیستے !