کاش یک لحظه به جایم بودی ...




   :


کاش یک لحظه به جایم بودی

تا بدانی که چه دردی دارد:

.

.

.


                                   وقتی اندازه سنگینی یک کوه،

 دلت غمگین است

و به اندازه تنهایی یک چاه، تو هم تنهائی

و به اندازه آوارگی باد، تو هم آواره

کاش یک لحظه به جایم بودی

تا بفهمی که چه دردی دارد:

باغبانی که تبر می سازد

و درختی که به اندیشه هیزم شدن از سبز شدن دل کنده

و اجاقی که از آتش خالیست


کاش یک لحظه به جایم بودی

تا بدانی که چه دردی دارد:

.

.

.

وقتی از عشق نداری سهمی

و در آنجا که دلی هست وسیع

نیست یک ذره برایت جایی

کاش یک لحظه به جایم بودی…

نه!! پشیمانم از این گفته خویش

که اگر یک لحظه

و فقط یک لحظه

.

.

تو به جایم بودی می شکستی آسان

نه!! پشیمانم از این گفته خویش

کاش هرگز تو نباشی چون من    !!





نــــــــــــذر کرده ام ...





تمام خنده هایم را نذر کرده ام

تا تو همان باشی

که صبحِ یکی از روزهای خدا

عطرِ دستهایت،

دلتنگی ام را به باد می سپارد...







کاش می شد قلبها آباد بود...




کاش می شد قلبها آباد بود
کینه و غمها به دست باد بود
کاش می شد دل فراموشی نداشت
نم نم بارون هم آغوشی نداشت
کاش می شد کاشهای زندگی
گم شوند پشت نقاب زندگی
کاش می شد کاشها مهمان شوند
در میان غصه ها پنهان شوند
کاش می شد آسمان غمگین نبود
ردپای قهر و کین رنگین نبود

کاش میشد اشک را تهدید کرد
فرصت لبخند را تمدید کرد
کاش میشد از میان لحظه ها
لحظه ی دیدار را تجدید کرد

با من امشب چیزی از رفتن نگو
نه نگو، از این سفر با من نگو
من به پایان می رسم از کوچ تو
با من از آغاز این مردن نگو

کاش میشد لحظه ها را پس گرفت
کاش میشد از تو بود و با تو بود
کاش می شد در تو گم شد از همه
کاش میشد تا همیشه با تو بود

کاش فردا را کسی پنهان کند
لحظه را در لحظه سرگردان کند
کاش ساعت را بمیراند به خواب
ماه را بر شاخه آویزان کند













سر به هوا نیستم ...!



                                                                                              


همیشه سر به آسمان دارم

سر به هوا نیستم....

حال عجیبی دارد ..دیدن آسمانی ،

که شاید تو ...

دقایقی پیش به آن نگاه کرده باشی ...







کاش ...



كاش قلبم درد پنهاني نداشت

              چهره ام هرگز پريشاني نداشت

                    كاش مي شد دفتر تقدير عشق

                        حرفي از يك روز باراني نداشت

                             كاش مي شد راه سخت عشق را

         بي خطر پيمود و قرباني نداشت ...!!









ای همیشه در کمین من



ای همیشه در کمین من

پشت این چشمان زردت

از چه لذت می بری در من ؟

آسمان آبیست

روزها با پرتو خورشید مهمانیست

در سکوت خواب من

شبهای مهتابیست

با خدا هر روز

می گوییم و می خندیم

حس خوب زندگی در قلب من جاریست

پس چرا

من سایه ی سرد تو را

هر روز می بینم ؟

آه تنهایی

از چه عصیان می کنی در من ؟

خسته ام دیگر

خسته از این طرح پر تشویش

ای همیشه در کمین لحظه ها برخیز

من تو را امروز

با امید تازه ایی

تدفین خواهم کرد …





کاش ...



روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو  :
من خوب می شناختمش
نامت چو آوازی همِشه بر لب او بود
حتی زمان مرگ
آن لحظه های پر از درد و غم و غروب
آن بیقرار عشق
چشم انتظار دیدن رویت نشسته بود
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو  :
شب در میان تاریکی در نور مهتاب
هر روز در درخشش خورشید تابناک
هر لحظه در برابر آیینه ی زمان
در انتظار دیدن رویت نشسته بود
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو  :
جز تو دلش را به هیچ کس امانت نداد
هرگز خیانتی به دستان تو نکرد
هرگز نگاه پاک و زلال تو را
با هیچ چشم سیاه مستی عوض نکرد
تا آخرین نفس
در انتظار دیدن رویت نشسته بود
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو  :
افسوس ! دیر شد ؛ ای کاش  !
کمی زودتر می آمدی
اما بگو :
من خوب می دانم
حتی در آن جهان
آن خفته ی خاموش
در انتظار دیدن رویت نشسته است
روزی اگر …….
اما ؛ نه
او هیچوقت دیگر نمی آید
کاش عمرم را به پایش هدر نمی کردم