عاشق نباشی ...

عاشق نباشی حس باران را نمی فهمی
فرق قفس با یک خیابان را نمی فهمی


عاشق نباشی می روی در جاده ها، اما
معنای فصل برگ ریزان را نمی فهمی


عاشق نباشی، زندگی بی رنگ و بی معناست
درد درون چشم انسان را نمی فهمی


در شعرها دنیایی از اسرار پنهان است
عاشق نباشی، درد پنهان را نمی فهمی


عاشق نباشی فصل پاییز و بهار، حتی
زیبایی فصل زمستان را نمی  فهمی

 

ســــــــــپردی به بارون ...












آسمـــــــــان بارانیــــــــــ  ست ....




حالا که آمدی 

حرفِ ما بسیار، 

وقتِ ما اندک، 

آسمان هم که بارانی‌ست ...!






در فراق باران ...



در فراق باران

چشم های تولبخند می زنند

ومن

خیس از این همه محبت

             جگر پاره های عطش را  

به دندان می کشم

و می روم

از پیش چشمه های سنگی

                   از غروب یکرنگی....!!








تلاشی گنگ دارد باران ...



 

به گورستان


تلاشی گنگ دارد نم نم باران

نمی دانم که چیزی زیر انگشتان سردش می شود بیدار

و پا در پچ پچش با خاک

خبر می آورد از سرگذشتی تیره و غمناک

به گورستان

کلاف درهمی وا می شوذ با کوشش باران

و بوی خاک در پیراهن جان می دود چون عطر

و خواب خفتگان خاک می بخشد به دل سامان

درون پرده اشکی که از چشمم نمی افتاد

تو را در اشک می دیدم

نه باران


نه یاران

نه حتی مردمانی را که روی جنگل انبوه خاموشان

نهال دیگری را حرس می کردند

تو را می دیدم ای گلبرگ

که می آیی و می ریزد شکوه مرگ

چه غوغا می کند گونه های تازه ات باران

به گورستان







شبهایم ...









نمی دانم چرا ...



نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم


      

 

بگذار یک دل سیر به درخت ها نگاه کنم

شاید شاخه ای در دلم سبز شود

انوقت می توانی در پاییز ان را بشکنی

وهیمه ی اجاقت کنی

برای لحظه ای که می تواند چشمهای خیس تو را گرم کند...!!




دیریست دلم گرفته باران ...



دیریست دلم گرفته باران

اشکم که ز غم سرشته باران

چندیست “اسیر دست اویم”

بر لوح دلم نوشته باران!

باران! دل من چو راز دارد،

از او طلب نیاز دارد،

آن ماه سفر کرده ی دیروز،

مرغیست خموش و ناز دارد.

باران به دلم غمی نشسته

من بال و پرم. ولی شکسته!

باران مه من چه حال دارد؟؟؟

این دل ز تو هم سوال دارد!

باران برِ من ببار باران

از او خبری بیار باران

آه ای دل ناصبور، صبری

آرام بمان، قرار قدری…!!





ببار باران ...




ببار باران

که دلتنگم....مثال مرده بی رنگم

ببار باران

کمی آرام....که پاییز هم صدایم شد

که دلتنگی و تنهایی رفیق با وفایم شد

ببار باران

بزن بر شیشه قلبم....بکوب این شیشه را بشکن

که درد کمتری دارد اگر با دست تو باشد

ببار باران

که تا اوج نخفتن ها مدام باریدم از یادش

ببار باران

درخت و برگ خوابیدن

اقاقی....یاس وحشی....

کوچه ها روزهاست خشکیدن

ببار باران

جماعت عشق را کشتن

کلاغا بوته ی سبز وفا را بی صدا خوردن

ولی باران ، تو با من بی وفایی

توهم تا خانه ی همسایه می باری

و تا من

میشوی یک ابر تو خالی

ببار باران

ببار باران.......که تنهایم ...!!